ايرج افشار
393
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )
آن طرف مىغلطيدند و ما طورى از يكديگر دور افتاديم و پراكنده شديم كه ديگر نتوانستيم از حال همديگر آگاه باشيم . هركس از هول جان از اتومبيل بيرون آمده خود را در آن گرداب هولناك انداخته بود شايد بتواند خود را به كنارى برساند . من نيز در ميان آب دست و پايى مىزدم و از هر طرف راهى مىجستم و هيچ نمىدانستم چه مىكنم و كجا مىروم . ناگاه ديدم در آن تاريكى يكى زير بغل مرا گرفت . گفتم كيستى معلوم شد فرج الله نوكر خود من است كه بعد از پياده شدن دنبال من افتاده و خود را به من رسانيده است . تفضّل الهى را شكرانه گفتم [ 54 ] و به كمك فرج الله به جايى رسيدم كه به روشنايى چراغ يكى از اتومبيلها ديوارى از دور نمايان شد . به طرف آن ديوار روان شديم و با هر جانكندنى بود خود را به آنجا رسانيديم و معلوم شد آن ديوار خاكريز راهآهن است كه از اهواز تا آنجا كشيده شده است . رسيدن ما به پناه اين ديوار در حقيقت جان تازهاى بود . بغل خاكريز را گرفته پنجاه شصت قدمى جلو رفتيم ديديم جمعيّتى آنجا جمع شدهاند و اتومبيلى به گل فرورفته است . معلوم شد اتومبيل شاه است و نظاميان اسكورت و ديگران كه آنجا بودند همه جمع شده و سعى مىكنند كه اتومبيل را از گل بيرون بكشند . بعد از زحمات زياد اتومبيل از گل بيرون آمد و شاه سوار شد و به راه افتاد و ما از دنبال پياده روان شديم . هنوز صد قدمى بيش نرفته بوديم كه اتومبيل شاه دوباره به گل نشست . شاه با كمال آشفتگى و غضب پياده شد . ما هم رسيديم . سرتيپ فرج الله خان هم حاضر بود . شاه گفت من ديگر سوار نمىشوم و همينطور پياده تا اهواز خواهم رفت . عرض كرديم اين حركت با اين باران شديد و هواى تاريك و راه دور و دراز خيلى خطرناك است . شاه گفت هرچه هست باشد ، من مىروم . سرتيپ فرج الله خان التماس كرد كه قربان تأمل فرمائيد من به هر وسيله باشد خود را به شهر مىرسانم و اسبسوارى براى اعليحضرت مىآورم . گفت خير هيچ لازم نيست و از بغل همان خاكريز پياده به راه افتاد . ولى سرتيپ فرج الله خان معهذا به طرف شهر رفت كه اسب بياورد . من و بعضى از رفقا هم كه در آن معركه حاضر بوديم همينكه ديديم شاه پياده به راه افتاده است دنبال او را گرفته لنگان لنگان رفتيم . هر قدم كه بر زمين مىگذاشتيم تا زانو به گل فرومىرفت و به زحمتى